
از همینجا تا همون لبه ی غربی ماه که ی چاله ی بزرگ داره دلم میخواد دوباره جدی جدی بنویسم اونم داستان کوتاه! کاش داستان شمس العماره رو پیدا میکردم ...گم شد میون کاغذ هام کاش اون نفری که قرار بود نفر دوم قصه نویسی ها بشه بود! کاش تموم میشد داستان اون کافه و تهش بانجی جامپینگ بام تهرون! یا همون زنه که سالها دست به سازش نزده بود ... یا باغ آلبالو ها .... شاید بشنوی صدام ...
ادامه مطلب