خرید بک لینک

در امتداد ِ جمعه ی خواب آلودِ اردیبهشتی ،

مسیرم خورد به یک پارک قدیمی که امروز بیشتر بهش میشه گفت فضای سبز ِ کوچیک !

درخت های چنار و کاج تنومندش با ی دنیا یادگاری حَک شده روش ، قدمتش ُ نشون میداد،

و از همه بیشتر نیمکت های شکسته ی رنگ ُ رو رفته اش داد می زد فراموش شده اش . . .

انتهای ِ یک کوچه ی خیلی پَرت !

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود برگشتم به 20 سال پیش وقتی دبستانی بودم ،

وقتی هنوز پارکی وجود نداشت توی ِ شهر ،

وقتی هنوز همه ی مردم اتومبیل تک سرنشین نداشتن !

تمام ِ دلخوشی ِ ما این بود عصر ی روز ِ کشدار ِ داغ ِ تابستونی ،

ازون سر ِ شهر مامان تاکسی بگیره ُ ما ر ُ بیاره تو این پارک که فقط ی سرسره ی فیل شکل داشت !

روزهای زیادی باید میگذشت ُ ما دخترهای خوبی میبودیم،تا جایزه امون پارک فیلی بود !

اما همین که پامون میرسید بهش دنیامون رنگی میشد !

چرخ میزدیم و قهقه هامون به دنیا میگفت :" هرطور میخوای بتازون ،ما میخندیم "

اما حالا ؛ کل شهر پُر شده از فضاهای سبز ُ تفریحگاه های جور واجور،

قلم بگیریم شمال های آخر هفته ُ پلاژ ها،

دربند ها ُ پارک ِ ملت ها . . .

اما واقعا چی خوشحالمون میکنه ؟ ؟

چی ُ گُم کردیم که اینطوری لبخند از روی ِ لبامون رخت بسته ؟

+ ﻫﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎ ﺷﻮﻕ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﺁﻥ ﭼﻨﮓ ﻣﯽﺯﻧﺪ، ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.

ﺁﻧﺘﻮﺍﻥ ﺩوﺳﻨﺖ ﺍﮔﺰﻭﭘﺮی

برچسب: نویسنده: مهسا صادقی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 18:34

صفحه بندی