نشستم تا کارشون تموم شه . . .
{پسر ِ جوان ِ آیفون به دست که وقت نکرده پیراهن مشکی اش را اتو بزند در حال ِ مشورت با باقی افراد}
:این بهترین عکسی بود که ازش داشتیم.
{مسئول چاپ خونه}
: عکس خندان تری از این مرحوم ندارید ؟
کسی جواب نمیدهد و اعلامیه میرود برای ِ چاپ با همان عکس ِ غیر خندان .
همین مکالمه ی کوتاه ،
می شود ساعت ها فکر وول میخورد توی ِ مغزم ،
میروم سراغ 3*4 های کیف پولم
خنده ای نیست ،تنها نگاه ِ مات به روبرو . . .
فکر میکنم چرا برای ِ اعلامیه ها فقط باید عکس های ساختگی ِ 3*4 بگذارند ؟
یعنی ما حتی وقتی مردیم هم باید با چهره ی نقابدار به مردم خبر بدهیم که مرده ایم ؟ ؟
یا نه اصلا چرا باید بخندیم ؟مگر ما نمردیم ؟
چرا عکس ِ خندان ؟ یعنی خیلی خوشحالیم ؟ ؟
یا نه خیلی آم ِ شادی بوده ایم در زندگی مان ؟
این تاثیر دارد روی ِ ثواب فاتحه فرستادن ها ؟
نگاه میکنم میبینم روزی که برای ِ من عکس انتخاب میکنند من خندانم یا مات ؟
یعنی اینقدر دنیا پوچ است که تنها اتفاقی که بعد ِ مرگم شاید آدمهایی را سردرگم کند،
گشتن دنبال ِ عکس خندان برای اعلامیه ام است ؟ ؟
برچسب:
نویسنده: مهسا صادقی