.
ی غم اندازه ی کوه
رسیده
شده ی بغض
قد ی کوه یخ !
به کجا روم به کجا گریزم؟؟؟
آهای غمی که مثل
یه بختک رو سینه ی من شده ای آوار
از گلوی من دستات و بردار . ..
و این غم پشت این کلمات چه بدرد خون ریخته ی خیابان میخورد ؟
جز طعم شعار بدهد ؟؟
چه بسته پایم را ؟ ؟
و ترس و ترس و ترس . . .
.!. و ترس برادر مرگ است!
پس بمیر در این غم!
برچسب:
نویسنده: مهسا صادقی