
بچهی عزیزم رفت و بعد 3 روز اشکهایم خشک نشده، باور اینکه آن همه عشق آن همه مهری که هر بار به من میداد دیگر نیست برایم محال است، هی در حال کاری میگویم یعنی چی که دیگر سیمور نیست؟ مگه میشود آن چشمهای قشنگ نباشند. مگر میشود آن قیافه جذاب و مظلوم و در عین حال تخس تو را بگویم دیگر نیست؟ نه میخواهم باور کنم فقط من آمدم در این شهر سرد و دور و دیگر تورا نمیبینم نه اینکه تو نباشی. شاید قلبم کمی آرام شود. درست مثل رفتن مریم که هنوز باورم نشده مُرده باشد! مردن اصلا به مریم نمیآمد. به من مثلا میآید چون رنج میکشم چون سه روز است درد بدن و کمر و استخوان با من کاری کرده که میخواهم زنده نباشم. اما مریم میخندید و خیلی میخندید و سیمور خود ِ زندگی بود. شاید هم نمیدانم سیمور هم مثل حالا من دوست داشت دیگر درد نکشد. کاش منم کسی را داشتم که اینقدر دوستم داشت مثل بابای سیمور، که او را از رنج نجات داد و سیمور برای همیشه راحت خوابید. منم میخوابیدم برای همیشه. یعنی میگذاشتند منم بخوابم مثل سیمور. درد خیلی بد است آدم را به جنون میکشاند. درد مداوم برای منی که شوک آدرنالینی به درد دارم درست مثل شکنجه در کوره آدم پزی است. نمیدانم چند نازی به جانم افتاده اند. توی مغزم را با چکش میزنند. آه کاش کسی مرا به اندازه سیمور دوست داشت که رهایم میکرد.

برچسب:
نویسنده: مهسا صادقی