
از صُبح بیقرارم درد هست اما سعی میکنم خانه را بسابم.
هی سمت گوشی نروم، دلم بیقرار است یک جایی از روز یکهو نفسم میگیرد از درد کمرم. میخوابم کف زمین که خیلی خیلی سرد است، فکر میکنم چون دارم تلاش میکنم یادم نیاید دیشب خواب سیمور را دیدم و باز گریه نکنم تا فلج نشوم اینطور بیقرارم.
نشستم باز نقاشیاش را بکشم. داریوش روی شافل پلی شد، چشم من بیا منو یاری بکن...و میرسم به چشم سیمور و میخواند: اونکه رفته هیچوقت نمیاد تا ابد دل من گریه میخواد.
سعی میکنم به یاد حرف تراپیستم غمم را به اشتراک بذارم و همدلی بگیرم. اما دلم نمیخواهد هیچ کس بگويد کمتر گریه کن، یک گربه بوده، دلم میخواهد همه را بکشم و هیچکس یک کلمه مرا دلداری ندهد. من خودم بلدم چطور با غمم ادامه بدهم. پس غمم را به اشتراک میگذارم اما کامنتها را میبندم! این هم نوبر است.
بعد چند لحظه میبینم سعید طوماری از سیمور نوشته با هرکلمه هقهق میکنم. دلم میخواد دق کنم ازینکه لحظه آخر تنها بودند سیمور بچهی قشنگ من و سعید. کاش همان چند ثانیه را من بودم کنارش و اصلا آخرین تصویر سیمور برای سعید آن نبود. کاش آنقدر آنجا زار میزدم تا دل نمیدانم اگر خدایی هست به رحم میآمد و سیمور خوب میشد
حتی الانم باز نمیتوانم بنویسم. این چند روز فهمیدم خیلی از درد کمرم به اعصاب و روانم است. ساعتهایی از روز فلج مطلق میشوم. یاد درد مفاصل سیمور و سخت راه رفتنش میافتم و فکر میکنم الان درد نمیکشد آرام خوابیده و سالهایی که بوده چقدر زندگی خوبی داشته. چقدر خوشبخت بود که آمد پیش سعید و بعد توی قلب همه آدم ها... ولی نمیدانم شاید من نباید تورا میدیدم همین یکسال رفتم شمردم نزدیک 400 فیلم و عکس از تو دارم. نمیدانم شب هایی بود من حس مادری ام را وقتی تو را در آغوشم بودی روی تخت با تو ارضا میکردم. وقتی به تو میگفتم مامی سیمور و دمت را تکان میدادی وقتی شب آخر که ایران بودم کل ساعت سرت را گذاشتی روی دستم و من فکر کردم چقدر خوشبختم حتی اگر مادر نشدم تو به من این حس را دادی. شاید الان داغم برای این ،اینهمه زیاد است.
کسی که نمیداند. میآیند میگویند گربه تو که نبود. نه ولی برای من بچه من بود، عشق داد به من ،عشق خالص و من عاشقش شدم. آمد نشست وسط قلبم.
شب آخر یک آن فکر کردم نکند آخرین بار است میبینمش. به نفس نفس افتادم، سعید خواب بود سعی کردم یه کلونازپام زیر زبانی بذارم پنیک و فینت نشوم قبل پرواز. و به سیمور گفتم مامی 3 ماه دیگه میام. و دقیقا 2 ماه کامل در 60 امین روزی که از پیشش رفتم او هم رفت. برای همیشه و من اگر برگردم کجا دنبال تو بگردم؟

برچسب:
نویسنده: مهسا صادقی