
باز خوانی ِ یک پرونده...!کاش کسی مرا به اندازه سیمور دوست داشت که رهایم میکرد. بچهی عزیزم رفت و بعد 3 روز اشکهایم خشک نشده، باور اینکه آن همه عشق آن همه مهری که هر بار به من میداد دیگر نیست برایم محال است، هی در حال کاری میگویم یعنی چی که دیگر سیمور نیست؟ مگه میشود آن چشمهای قشنگ نباشند. مگر میشود آن قیافه جذاب و مظلوم و در عین حال تخس تو را بگویم دیگر نیست؟ نه میخواهم باور کنم فقط من آمدم در این شهر سرد و دور و دیگر تورا نمیبینم نه اینکه تو نباشی. شاید قلبم کمی آرام شود. درست مثل رفتن...
ادامه مطلب
پرت شدن که فقط از بلندی نیست !یا بدترش از سقوط یک هواپیا!یا نه ازیک سفینه در ایستگاه فضایی به جو زمین !وقتی در یکی از غروبهای بارانی مهر ماهیک سی دی کهنه قدیمی را از ته کشو بیرون میاوری، میگذاری توی لپ تاپ ومیبینی از قضا فولدر موزیک های دوران نوجوانی ات است ،آن وقت معنی پرت شدن را میفهمی . . . ! #س_خ #یاد_ایامی_که_ماهم_روزگاری_داشتیم#پرت_شدم_انگار_به_عمیق_ترین_سیاه_چاله_ی_قرن....
ادامه مطلب
از همینجا تا همون لبه ی غربی ماه که ی چاله ی بزرگ داره دلم میخواد دوباره جدی جدی بنویسم اونم داستان کوتاه! کاش داستان شمس العماره رو پیدا میکردم ...گم شد میون کاغذ هام کاش اون نفری که قرار بود نفر دوم قصه نویسی ها بشه بود! کاش تموم میشد داستان اون کافه و تهش بانجی جامپینگ بام تهرون! یا همون زنه که سالها دست به سازش نزده بود ... یا باغ آلبالو ها .... شاید بشنوی صدام ...
ادامه مطلب