
باز خوانی ِ یک پرونده...!کاش کسی مرا به اندازه سیمور دوست داشت که رهایم میکرد. بچهی عزیزم رفت و بعد 3 روز اشکهایم خشک نشده، باور اینکه آن همه عشق آن همه مهری که هر بار به من میداد دیگر نیست برایم محال است، هی در حال کاری میگویم یعنی چی که دیگر سیمور نیست؟ مگه میشود آن چشمهای قشنگ نباشند. مگر میشود آن قیافه جذاب و مظلوم و در عین حال تخس تو را بگویم دیگر نیست؟ نه میخواهم باور کنم فقط من آمدم در این شهر سرد و دور و دیگر تورا نمیبینم نه اینکه تو نباشی. شاید قلبم کمی آرام شود. درست مثل رفتن...
ادامه مطلب