
باز خوانی ِ یک پرونده...!میروی از پیشِ چشم اما زِ خاطر، هیچوقت... از صُبح بیقرارم درد هست اما سعی میکنم خانه را بسابم. هی سمت گوشی نروم، دلم بیقرار است یک جایی از روز یکهو نفسم میگیرد از درد کمرم. میخوابم کف زمین که خیلی خیلی سرد است، فکر میکنم چون دارم تلاش میکنم یادم نیاید دیشب خواب سیمور را دیدم و باز گریه نکنم تا فلج نشوم اینطور بیقرارم. نشستم باز نقاشیاش را بکشم. داریوش روی شافل پلی شد، چشم من بیا منو یاری بکن...و میرسم به چشم سیمور و میخواند: اونکه رفته هیچوقت نمیاد تا ابد دل ...
ادامه مطلب