Setar Raika:
نیمه شبی
که از صدای سگ ها
و ترس زلزله خواب فراری شده از چشمانم ...
ناگهان هوای مادر به سرم میزند ...
چقدر دلتنگش هستم . ..
دلتنگش آغوشش . . .
حتی اگر پناه خستگی هایم نبود ..
چه بغض سنگینی راه گلویم را بسته ...
چقدر دلتنگم لبخند پدرم هستم ...
و چقدر خواهرم ...
دلم برای روزهایی که همگی سر یک
سفره مینشستیم تنگ شده ...
کاش روزگار مارا جدا نمیکرد ...
9 ماه است هیچ کدامشان را یک دل سیر نگاه نکرده ام
کنارشان نخندیده ام ..
سهم من از داشتنشان فقط ترس شد وقت بودن
و هق هق وقت دلتنگی و نبودن . . .
گاش میشد به 1 1 ...
کاش میشد بازهم زیر یک سقف میخوابیدیم ..
کاش این همه با حسرت نمیگفتم این جملات را . ..
پس کجاس این یسر بعد عسر؟؟؟
+ جان من اینهمه دیگر تاب نداشتنتان را ندارد ..شما
پاره ای ازوجودم هستید ،
تا کجا بدون شما میشود نفس کشید ؟؟
++ میبینی من و ازون بالا ؟؟؟
برچسب:
نویسنده: مهسا صادقی